![]() |
![]() |
|
| دوست داشتن |
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 19:8 توسط yosefحسام زاده |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 19:7 توسط yosefحسام زاده |
|
![]() ![]() ![]() تا قيامت
من ميگم بهم نگاه كن تو ميگي كه جون فدا كن من ميگم چشمات قشنگه تو ميگي دنيا دو رنگه من ميگم دلم اسيره تو ميگي كه خيلي ديره من ميگم چشمات و واكن تو ميگي من و رها كن من ميگم قلبم رو نشكن تو ميگي من مي شكنم من ؟ من ميگم دلم رو بردي تو ميگي به من سپردي ؟ من ميگم دلم شكسته است تو ميگي خوب ميشه خسته است من ميگم بمون هميشه تو ميگي ببين نمي شه من ميگم تنهام مي ذاري تو ميگي طاقت نداري من ميگم تنهايي سخته تو ميگي اين دست بخته من ميگم خدا به همرات تو ميگي چه تلخه حرفات من ميگم كه تا قيامت برو زيبا به سلامت من ميگم خدا به همرات تو ميگي چه تلخه حرفات من ميگم كه تا قيامت برو زيبا به سلامت |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 19:4 توسط yosefحسام زاده |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 18:57 توسط yosefحسام زاده |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 18:56 توسط yosefحسام زاده |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 18:54 توسط yosefحسام زاده |
|
در دهكده عشق زير تك درخت انتظار نشسته ام,برگهاي سياهش چتريست بر سرم,اي كاش مي شد رويش طوفان شادي از پشت ديوار غم مي آمد ويكباره ريشه درخت انتظار را از جا مي كند,قاصد تنهايي ام را به سوي تو پرواز دادم تا نامه پر از غم مرا به تو رساند,بر روي نامه گلبرگي از شقايق چسپاندم تا كه نامه داند خود را براي بي غمان پيدا نسازد,در زير باران اشكهايم خيس شده ام,كجايي تا لبخند نگاهت را چتري سازم بر سرم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 18:49 توسط yosefحسام زاده |
|
|
ای اشک چه هنگامه لرزیدن تو ؟
ای شرم چه بی جاست درخشیدن تو
آن لحظه که دیده بر زخم میدوزد
ای اشک چه فاجعه است لرزیدن تو
**********************************
ای کاش غزل های مرا میخواندی
حال دل تنهای مرا میخواندی
در غربت چشمان غمین ای کاش
آن اوج تمنای مرا می دیدی
********************************
و نشسته ام مسافر شبی از سفر بیایی
ز فراق دل ندارم چه بگویم از جدایی
همه شب سپردا ام دل به ترانه های حافظ
به خیال آنکه شاید به تفالم بیایی
به کدام شروه رفتی ، دل بیقرار و تنگم
همه روز و شب نشیند به امید رد پایی
من و ماندن و رسیدن و همیشه بی تو بودن
شب و انتظار و جاده و من و دلی شکسته
و نشته ام مسافر شبی از سفر بیایی
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 17:7 توسط yosefحسام زاده |
|
|
ديشب به خواب رفتم، تو را در گوشه ای از اين زمينِ خاکی در حالی يافتم که دستهايت رابر رویِ زانوهايت آوار کرده بودی و نگاهت را به نقطه ای دور دست امتداد ميدادی کنارت نشستم و محو تماشای تو شدم، به عمق چشمانت فرو رفتم، وای خدای من! چه دنيای زيبايی را در پشت پرچين نگاهت زندانی کرده ای . پرنده های چشمانت چه زيبا و دلنشين آواز تنهايی را در نی غربت می نواختند. دلت انگار دنيای بکری است که قدمگاه هيچ رهگذری نبوده است، به خودم جرأت می دهم و در گوشه ای از آن بيتوته می کنم . آهنگِ دلنشين قلبت آرامم می کند و خوابِ هزار ساله ام را می آشوبد. خدا تو را فرشته آفريده است تا بيايی و تاريکی هايم را نور بپاشی. با انگشتِ اشاره ات نگاهم را به سوی ديگری می کشانی، آنجا که اسب سپيدی به پيشواز قدمهايت سر فرود می آورد. ، مرا مهمانِ خنده هايت می کنی و به جايی می بری که پُر از بویِ عطرِ گيسوانِ توست. مهتاب کم کم تنهاييمان را سرک می کشد. آه خدایِ من آنجا را ببين! آسمانِ پر از ستاره را می گويم، بيا سهمِ خود را از آسمان بچينيم. به سمت شمال نگاهت را بچرخان! ستاره هايمان آنجاست، می بينی؟ ستاره تو آن يکی است که نورِ بيشتری دارد . ستاره من به تو زُل زده است و نگاهت را به وضو و عشقت را به رکعت در آورده است.
دستم را بگير بی تو ديگر جائی را نخواهم ديد...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 17:1 توسط yosefحسام زاده |
|
|
وقتي شبيه آينه ها مهربان شدي
من يك ستاره ماندم،تو كهكشان شدي
غمگين و دلشكسته به راهت نشسته ام
از آن شبي كه خاطره اي بي نشان شدي
با من سخن بگو كه منم آشناي تو
اي آشنا كه با دل من همزبان شدي
مي بينمت كه پشت تن بوته هاي ياس
پروانه خيال مرا آشيان شدي
وقتي نشست مهر نگاهت به جان من
چو عشق در خزان دلم جاودان شدي
![]() امشب مي خواهم راز سر نوشتم را از نورهاي سپيد
مهتاب بپرسم،مي خواهم عاشق ترين ستاره قلبم
را در وجودم بيابم و آوازم را با تارهاي دلنشين
عشق طنين انداز كنم،گمگشته من در مرزهايي
دور از دلتنگي پرسه مي زند،اما افسوس كه ترديد
من دريايي است بي كران كه موجهايش حاصل
سيل اشكي است در غروبهاي دلتنگي.ياد تو در
همه شبهاي من مي درخشد،وقتي به افقهاي روبرو
نگـاه مي كنـم نـور تـو را مـي بـينم كـه حـتي
گمنام ترين قسمت هاي زمين را روشن كرده است.
![]() خسته ام،انگار صد سال پیاده راه آمده ام.انگار صد سلسله کوه
را روی شانه های نحیفم حمل کرده ام.انگار هزار سال است که
پلک هایم نبسته ام. خسته ام، آنقدر خسته که نام خود را هم
فراموش کرده ام وهیچ یادم نیست که اولین بار کدام گل را
بوییده ام.من شکل سنجاقکی را که در کوچه کودکی بو سیده ام
از یاد برده ام. خسته ام،انگار این جاده های سرد و خاکی
پاییز تمام شدنی نیست،از دست زمین و آسمان دلگیرم و از
درختانی که بر من سبز شده اند،گلایه مندم،خسته ام نه آنقدر
که نتوانم تو را دوست داشته باشم و از کنار نفسهای گرمت
بی اعتنا بگذرم،بگو،چقدر به انتظار بنشینم که زمان از من
عبور کند وستاره ها شاهد خاموش شدن تک تک فانوس های
قلبم باشند؟چقدر پیراهن کدرم را در چشمه آرزوها بشویم و
روی طناب دلواپسی پهن کنم؟اگر شوق رسیدن به دستهایت
نبود،هیچ گاه آغوشم را نمی گشودم واگر صدای گوشنواز
تو نبود،از گوشه تنهایی بیرون نمی آمدم،اگر شوق دیدن
چشمهایت نبود، هیچ گاه پلکهایم را بیدار نمی کردم و اگر
نسیم حرفهایت نمی وزید،معنای جهان را نمی فهمیدم....
خسته ام، اما نه آنقدر که نتوانم هر روز به با شکوه ترین
قله زندگی بایستم وهمراه با ستاره ها و خورشید به تو
سلام کنم.
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 16:57 توسط yosefحسام زاده |
|
|
اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش
اگه تویی اون که فقط دلم می خاد نگات کنم منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو میشمرم منو ببخش اگه بهت خیلی میگم دوست دارم منو ببخش اگه برت سبد سبد گل می چینم منو ببخش اگه فقط تو رو خواب می بینم اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش اگه تویی اون که فقط دلم می خواد منو ببخش |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 16:52 توسط yosefحسام زاده |
|
|
نرو نرو بری بی تو من تنها می شم
نرو نرو بری من هم دم غم ها میشم نرو نرو منو پشت سر تنها نزار بییییی من نرووووووو نرو نرو نرو نگو نگو به من خسته ای می خای بگو نگو نگو به من تو فکر دیگه ای بگو بگو هر جا بری میبری بی من نرو بییی من نرو نرو نرو نرو بی تو شبم شب بی مهتاب میشه بی تو دلم تنگ میشه بی تاب میشه با من بمون تا ابر تیره بره افتابه شه نازه نازه چشات ی دنیا رمز رازه ناب ناب لبات چون شراب شیرازه داغ داغ تنت چون تابستان اهوازه با من بمون بی من نرو اگه تو با من بیای با من با من بیای با اون چشمای سیاه ماما مامامیا ناز نکن عشوه نیا ما ما ماما میا بگو که با من میای ماماممامامیا نرو نرو بری بی تو من تنها می شم نرو نرو بری من هم دم غم ها میشم نرو نرو منو پشت سر تنها نزار بییییی من نرووووووو نرو نرو نرو نگو نگو به من خسته ای می خای بگو نگو نگو به من تو فکر دیگه ای بگو بگو هر جا بری میبری بی من نرو بییی من نرو نرو نرو نرو اگه اون مامانیه خشگل ایرونیه شیرین نازنازیه ما ما مامانیه رنگ روش مهتابیه ماما مامانیه خشگل ایرونیه ماما ماما نیه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 16:51 توسط yosefحسام زاده |
|
|
نمی دونم برای روز تولدش چی بگیرم
آخه من کسی رو هم ندارم که حداقل از اون بپرسم فقط میتونم بگم دوست دارم... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 14:13 توسط yosefحسام زاده |
|
![]() در جوانی غصه خوردم هیچ کسی یادم نکرد در قفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد آتش عشقت چنان از زندگی سیرم کرد آرزوی مرگ کردم مرگ هم سیرم نکرد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 14:10 توسط yosefحسام زاده |
|
|
می دونی دنیا دو روز ...دل من بی تو می سوزه
می دونی دلم اسیره... اون بدون تو می میره می دونی دل به تو دادم... غیر تو یاری ندارم می دونی پر از نیازم ...با تو من جون نمی بازم می دونی که خیلی خستم ...با تو من همیشه مستم می دونی با تو مسیحم...بی تو من یه بت پرستم می دونی خیلی صبورم...مثل شمع واست می سوزم می دونی عا شقت هستم...چشم به راه تو نشستم می دونی دل دیگه طاقت نداره...روز و شب بهونه داره |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 14:9 توسط yosefحسام زاده |
|
|
همیشه دوستدارم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 20:58 توسط yosefحسام زاده |
|
|
دلم نوشت امون بده اگر چه زشت امون بده بزار بیام جهنمم میشم بهشت امون بره امون بده فقط یه بار این لحظه هم دوم بیار گناه نمیشه محلتی به من بگی بزرگوار بزرگوار امون بده |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 22:4 توسط yosefحسام زاده |
|
|
ت يادم باشه كه يادت باشه كه يادم بياري كه يادت بدم كه ياد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 21:31 توسط yosefحسام زاده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 21:29 توسط yosefحسام زاده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 21:28 توسط yosefحسام زاده |
|
|
هر جا رفتم او بود و پررنگتر از همیشه در کنارم ظاهر شد و عشق یعنی گذاشتن و گذشتن و آ هسته تر گفت :
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 21:27 توسط yosefحسام زاده |
|
|
به نام آنکه عاشقی و اشک را آفرید تا دستمال کاغذی به **** جان د ر انتظارت چشمم گشته خسته |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 21:25 توسط yosefحسام زاده |
|
|
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم lloveyouدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 21:21 توسط yosefحسام زاده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 21:20 توسط yosefحسام زاده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 21:19 توسط yosefحسام زاده |
|
|
یادته عکستو دادی بزارم تو قلبم بعد از اون روز دیگر به کسی نگاه نکردم دلم برات تنگ شده چشام چه بی رنگ شده نزار به پات بیفتم دوباره برگرد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 21:17 توسط yosefحسام زاده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 21:15 توسط yosefحسام زاده |
|
|
دوباره دل هوای با تو بودن کرده نگو این دل دوری عشقتو باور کرده دل من خسته از این دست به دعا ها بردن همه ی آرزوهام با رفتن تومردن حالا من یه آرزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تو رو بیبینه واسه پیدا کردنت تن به دل سرما میدم آخه تو رنگ چشات هی من چه دنیا رو دیدم توی هفت آسمون تو تک ستاره ی منی به خدا نازتو چشماتو به یه دنیاه نمیدم حالا من یه آرزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تو رو بیبینه دوباره دل هوای با تو بودن کرده نگو این دل دوری عشقتو باور کرده |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 21:14 توسط yosefحسام زاده |
|
|
دوباره دل هوای با تو بودن کرده نگو این دل دوری عشقتو باور کرده دل من خسته از این دست به دعا ها بردن همه ی آرزوهام با رفتن تومردن حالا من یه آرزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تو رو بیبینه واسه پیدا کردنت تن به دل سرما میدم آخه تو رنگ چشات هی من چه دنیا رو دیدم توی هفت آسمون تو تک ستاره ی منی به خدا نازتو چشماتو به یه دنیاه نمیدم حالا من یه آرزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تو رو بیبینه دوباره دل هوای با تو بودن کرده نگو این دل دوری عشقتو باور کرده |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 21:14 توسط yosefحسام زاده |
|
|
نمی تونم نمی تونم خنده کنم دلمو از غصه و غم خنده کنم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 21:13 توسط yosefحسام زاده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
www.yosef-hesamzadeh.blogfa.com آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1384 دی 1384 |
| آرشیو موضوعی |
|
عشق من |
|
RSS
|